فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

344

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

حَمَّشَ - تَحْمِيشاً هُ : مترادف ( حَمَشَهُ ) است ، - الشيءَ : آن چيز را جمع كرد ، - الشحْمَ : پيه را با آتش گداخت و نزديك بود آن را بسوزاند . حَمَّصَ - تَحْمِيصاً الحَبَّ : دانه را بو داد . الحِمّص - ( ن ) : نخود . الحِمِّص - ( ن ) : مترادف ( الحِمَّص ) است . الحِمَّصَة - ( ن ) : واحد ( الحِمَّص ) است . الحِمِّصَة - ( ن ) : واحد ( الحِمِّص ) است . حَمَضَ - - حَمْضاً : ترش شد ، - عنه : از او بيزار شد ، - به : آن چيز را خواست ، - حَمضاً و حُمُوضاً الجَمَلُ : شتر گياه شور خورد . حَمِضَ - - حَمَضاً : آن چيز ترش شد . حَمُضَ - - حُمُوضَةً : آن چيز ترش شد . حَمَّضَ - تَحْمِيضاً الشيءُ : آن چيز ترش شد . ، - الجملُ : شتر گياه حمض ( شور ) خورد ، - الإبِلَ : شتران را گياه حمض خورانيد ، - الشيءَ : آن چيز را ترش كرد ، - الفِيلمَ : فيلم را ظاهر كرد ، - الشيءَ عنه : آن چيز را از وى بازداشت . الحَمْض - ج حُمُوض : گياه شور و تلخ ، - ( ك ) : اسيد ؛ « الحَمْض النتْرِيك » : اسيد نتريك كه در تركيب ديناميت به كار مىرود ؛ « الحَمْضُ الكُلُورِيدريك » : گاز كلر ؛ « الحَمْضُ الستريك » : اين اسيد در ليمو و برخى از ميوه‌ها موجود است ؛ « الحَمْضُ الخَلِّيك او الأَسِتيك » : سركه ؛ « حَمْضُ الكبريت » : اسيد كبريت . الحَمْضَة - واحد ( الحَمْض ) است ، شهوت به خوردن غذا . الحَمْضِيَّات - مركبات و ميوه‌هاى ترش مانند ليموى ترش و جز آن . الحَمْضِيَّة - ج حَمْضِيَّات : ميوهء درخت ليموى ترش . حَمِقَ - - حُمْقاً و حُمُقاً و حَمَاقَةً : رأى و انديشه‌ى او كم يا تباه شد ، - حَمَقاً عندَ العَامّة : عصبانى و خشمگين شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . حَمُقَ - - حُمْقاً و حُمُقاً و حَمَاقَةً : رأى و انديشه‌ى او كم يا تباه شد . حَمَّقَ - تَحْمِيقاً هُ : او را به حماقت نسبت داد . الحُمْق - مص ، كم عقلى يا تباهى عقل ، مي زيرا پس از نوشيدن حماقت مىآورد . الحَمِق - مترادف ( الأحْمق ) ، آنكه موى ريش كمى دارد . الحَمْقَاء - مؤنث ( الأَحْمَق ) است ؛ « البَقْلَةُ الحَمْقَاء و بَقَلَةُ الْحَمقاء » ( ن ) : گياه خرفه . الحَمَقِيق - ( طب ) : مترادف ( الحُمَاق ) است به معناى آبله‌ى گاوى . حَمَلَ - - حَمْلًا و حُمْلَاناً الشيءَ على ظهره : آن چيز را بر پشت خود برداشت ، - تِ المرأَةُ : آن زن آبستن شد ، - تِ الشجرةُ : درخت ميوه‌دار شد ، - العِلْمَ : دانش را نقل و روايت كرد ، - القرآنَ : قرآن را حفظ كرد ، - هُ الحِمْلَ : در برداشتن بار به وى كمك كرد ، - الغَضَبَ : خشم را آشكار كرد ، - هُ على الأَمر : او را بر آن كار برانگيخت ، - الشيءَ على الآخَر : آن چيز را به چيز ديگر پيوست كرد ، - الحقدَ على فلان : كينه‌ى فلان را در دل گرفت ، - على نَفْسِهِ فى السَّير : خود را در راه به مشقت انداخت ، - على العدوّ : بر دشمن حمله كرد ، - النَّهْرُ : رودخانه بر اثر بسيارى باران طغيان كرد ، - الصيدُ : شكار در حالى كه زخمى شده بود گريخت و سپس بر زمين افتاد ، - هُ على مَحْمَل كذا : براى او درباره‌ى چيزى تفسير و تأويل كرد ، - هُ مَحْمَلَ الجِدِّ : با دقت به او نگريست ، او را با اهميت تلقى كرد ، - حَمَالةً بهِ : او را تكفل كرد ، - حَمْلَةً فى الحرب عليهم : در جنگ بر آنها حمله كرد . حَمَّلَ - تَحْمِيلًا و حِمَّالًا هُ الشيءَ : او را به برداشتن آن چيز وادار كرد . الحَمْل - ج حِمَالٌ و أحْمَالٌ و حُمُولٌ : ميوه‌ى درخت ، بچه كه در شكم آبستن باشد . الحِمْل - ج أَحْمَالٌ و حُمُولَةٌ : آنچه كه حمل شود ، بار ، - ج حُمُول : هودج يا شترى كه بر پشت آن هودج باشد . الحَمَل - ( ح ) : گوسفند ، بره ، ميش كه هشت ماهه يا نه ماهه باشد ، ج حُمْلَان و أَحْمَال ، ابر پر باران ، - ( فك ) : نام برجى از برجهاى آسمانى است كه بهار با آن آغاز شود ؛ « لِسَانُ الحَمَل » ( ن ) : نام گياهى است . الحِمْلَاج - دمه‌ى زرگر . الحُمْلَاق - [ حملق ] : « حُمْلَاقُ العينِ » : درون پلكهاى چشم . الحِمْلَاق - « حِمْلَاقُ العينِ » : درون پلكهاى چشم . الحُمْلَان - بار ستور كه به كسى هديه دهند ، اجرت باربرى . الحُمْلَة - انتقال از جائى به جاى ديگر . الحَمْلَة - آنچه كه يكباره برداشته شود ، حمله در جنگ ؛ « حَمْلَة اسْتِكْشافيَّة » : حمله‌ى هوائى بر سرزمين دشمن براى بدست آوردن معلومات و اطلاعات جنگى ؛ « حَمْلَةً انتخابيَّة » : تبليغات انتخابى براى نمايندگى مجلس ؛ « حَمْلةٌ صَحَافِيَّة » : حمله و اعتراض روزنامه در انتقاد از وضع خاصى . الحِمْلَة - مترادف ( الحُمْلة ) است . الحَمَلَة - جمع ( الحامل ) است ؛ « حَمَلَةُ القُرآن » حافظان و راويان قرآن ؛ « حَمَلَةُ الأَقْلام » : نويسندگان ، روزنامه نگاران . حَمْلَقَ - حَمْلَقَةً [ حملق ] : چشمهاى خود را باز كرد و تيز نگريست . الحُمْلُوق - « حُمْلُوقُ العينِ » : درون پلكهاى چشم . حَمَّمَ - تَحْمِيماً [ حمّ ] فلاناً : فلانى را با آب گرم شست و شوى داد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الحُمَم - هر چه كه با آتش سوخته شود ، و از اين گونه است آتشهاى گداخته كه از كوههاى آتش فشان بر آيد ، خاكستر ، ذغال . الحُمَمَة - [ حمّ ] : واحد ( الحُمَم ) است . الحَمْوُ - [ حمو ] : مترادف ( الحَمُو ) است ، مثناى اين كلمه ( حَمَوانِ ، ج أَحْمَاء ) است